هنگام ازدواج بيشتر با گوش هايت مشورت كن تا با چشمهايت ( ضرب المثل)
مردي كه به خاطر پول زن ميگيرد، به نوكري مي رود. ( چيني)
لياقت داماد، به قدرت بازوي اوست. ( يوناني)
زن عاقل با داماد بي پول خوب ميسازد ( انگليسي)
روز جهانی کار و کارگر بر تمام تلاشگران عرصه کار و
تولید گرامی باد
نوزوز بر تمام ایرانیان مبارک باد
در افسانه های کهن هندوستان حکایتی دلنشین وجود دارد که به نحو زیبایی قدرت درون انسان را بازگو می کند. این افسانه زیبا و دلپذیر حاوی پیامی به یادماندنی است:
« می گویند که در روزگاران دور ، آدمیان همه خلق و خو و سرشتی خدای گونه داشتند ولی از امکانات و تواناییهای خود خوب استفاده نکردند و کار به جایی رسید که برهما ، خدای خدایان ، تصمیم گرفت قدرت خدایی را از آنان بازگیرد و آن را در جایی پنهان کند که دست آنها از آن کوتاه باشد. بدین منظور ، او در جستجوی مکانی برآمد که مخفی گاهی مطمئن و دور از دسترس آدمیان باشد.
زمانی که برهما با دیگر خدایان در این مورد مشورت نمود، آنها چنین پیشنهاد کردند ، بهتر است قدرت بیکران انسانها را در اعماق خاک پنهان کنیم. برهما گفت: آنجا جای مناسبی نیست زیرا که آنها ژرفای خاک را خواهند کاوید و دوباره به آن دست پیدا خواهند کرد. سپس خدایان گفتند ، بهتر است نیروی یزدانی آدمیان را به اعماق اقیانوسها منتقل کنیم تا از دسترس آنها دور باشد. این بار برهما گفت، آنجا نیز مناسب نیست زیرا دیر یا زود انیان به عمق دریاها و اقیانوسها رخنه خواهد کرد و گمشده خود را خواهد یافت و آن را به روی آب خواهد آورد.
آنگاه خدایان کوچک با یکدیگر انجمن کردند و گفتند: ما نمی دانیم این نیروی عظیم را کجا باید پنهان کنیم. به نظر میرسد که در آ ب و خاک ، جایی پیدا نمی شود که آدمی نتواند به آن دست یابد!
در این هنگام برهما گفت : کاری که با نیروی یزدانی آدمی می کنیم این است که ما آن را در اعماق وجود او پنهان می کنیم ! آنجا بهترین محل برای پنهان کردن این گنج گرانبهاست و یگانه جایی است که آدمی هرگز به فکر جستجو و یافتن آن بر نخواهد آمد !!
در ادامه این افسانه هندی چنین آمده است : از آن به بعد آدمی سراسر جهان را پیموده است ، همه چیز را جستجو کرده است ، بلندیها درنوردیده است ، به اعماق دریاها فرو رفته است ، تا دورترین نقاط خاک نفوذ کرده است تا چیزی را به دست آورد که در ژرفای وجود خود او پنهان شده است !!!
در این دیرینه دیر دیر بنیاد
عجب غافل نهاد است آدمیزاد
به نعمت گر چه عمری بگذراند
نداند قدرش تا در نماند
شرمنده دوستان عزیز مدتی بود آپ نداشتم به این خاطر بود که یه سری مشکلات داشتم از جمله سوختن کامپیوتر که هنوزم درست نشده ولی من هستم بازم خدمت میرسم.
سه دقيقه آرام بنشينيد و اين متن را بخوانيد. ارزشش را دارد. اينها کلماتى است که از دهان بچهها خارج شده است. تعدادى از متخصصان اين پرسش را از گروهى از بچههاى ٤ تا ٨ ساله پرسيدند که: «عشق يعنى چه؟»
پاسخهايى که دريافت شد عميقتر و جامعتر از حدّ تصوّر هر کس بود. در اينجا بعضى از اين پاسخ را براى شما میآوريم:
• هنگامى که مادربزرگم آرتروز گرفت ديگر نمیتوانست دولا شود و ناخنهاى پايش را لاک بزند. بنابراين، پدربزرگم هميشه اين کار را براى او میکرد، حتى وقتى دستهاى خودش هم آرتروز گرفت. اين يعنى عشق. (ربهکا، ٨ ساله)
• وقتى يک نفر عاشق شما باشد، جورى که اسمتان را صدا میکند متفاوت است. شما میدانيد که اسمتان در دهن او در جاى امنى قرار دارد. (بيلى، ٤ ساله)
• عشق هنگامى است که يک دختر به صورتش عطر میزند و يک پسر به صورتش ادوکلن میزند و با هم بيرون میروند و همديگر را بو میکنند. (کارل، ٥ ساله)
• عشق هنگامى است که شما براى غذا خوردن به رستوران میرويد و بيشتر سيبزمينى سرخ کردههايتان را به يکنفر میدهيد بدون آن که او را وادار کنيد تا او هم مال خودش را به شما بدهد. (کريس، ٦ ساله)
• عشق هنگامى است که مامانم براى پدرم قهوه درست میکند و قبل از آن که جلوى او بگذارد آن را میچشد تا مطمئن شود که مزهاش خوب است. (دنى، ٧ ساله)
• عشق هنگامى است که دو نفر هميشه همديگر را میبوسند و وقتى از بوسيدن خسته شدند هنوز میخواهند در کنار هم باشند و با هم بيشتر حرف بزنند. مامان و باباى من اينجورى هستند. (اميلى، ٨ ساله)
• اگر میخواهيد ياد بگيريد که چه جورى عشق بورزيد بايد از دوستى که ازش بدتان میآيد شروع کنيد. (نيکا، ٦ ساله)
(ما به چند ميليون نيکاى ديگر در اين سياره نياز داريم)
• عشق هنگامى است که به يکنفر بگوئيد از پيراهنش خوشتان میآيد و بعد از آن او هر روز آن پيراهن را بپوشد. (نوئل، ٧ ساله)
• عشق شبيه يک پيرزن کوچولو و يک پيرمرد کوچولو است که پس از سالهاى طولانى هنوز همديگر را دوست دارند. (تامى، ٦ ساله)
• عشق هنگامى است که مامان بهترين تکه مرغ را به بابا میدهد. (الين، ٥ ساله)
• هنگامى که شما عاشق يکنفر باشيد، مژههايتان بالا و پائين میرود و ستارههاى کوچک از بين آنها خارج میشود. (کارن، ٧ ساله)
• شما نبايد به يکنفر بگوئيد که عاشقش هستيد مگر وقتى که واقعاً منظورتان همين باشد. اما اگر واقعاً منظورتان اين است بايد آن را زياد بگوئيد. مردم معمولاً فراموش میکنند. (جسيکا، ٨ ساله)
و سرانجام ...
برنده ما يک پسر چهارساله بود که پيرمرد همسايهشان به تازگى همسرش را از دست داده بود. پسرک وقتى گريه کردن پيرمرد را ديد، به حياط خانه آنها رفت و از زانوى او بالا رفت و همانجا نشست. وقتى مادرش پرسيد به مرد همسايه چه گفتی؟ پسرک گفت: «هيچى، فقط کمکش کردم که گريه کند.»
مردي در کنار ساحل دورافتاده اي قدم ميزد. مردي را در فاصله دور مي بيند که مدام خم ميشود و چيزي را از روي زمين بر ميدارد و توي اقيانوس پرت ميکند. نزديک تر مي شود، ميبيند مردي بومي صدفهايي را که به ساحل ميافتد در آب مياندازد.
- صبح بخير رفيق، خيلي دلم ميخواهد بدانم چه ميکني؟
- اين صدفها را در داخل اقيانوس مي اندازم. الآن موقع مد درياست و اين صدف ها را به ساحل دريا آورده و اگر آنها را توي آب نيندازم از کمبود اکسيژن خواهند مرد.
- دوست من! حرف تو را مي فهمم ولي در اين ساحل هزاران صدف اين شکلي وجود دارد. تو که نميتواني آنها را به آب برگرداني خيلي زياد هستند و تازه همين يک ساحل نيست. نمي بيني کار تو هيچ فرقي در اوضاع ايجاد نميکند؟
مرد بومي لبخندي زد و خم شد و دوباره صدفي برداشت و به داخل دريا انداخت و گفت:
"براي اين يکي اوضاع فرق کرد."
۴سوال از شما میپرسیم و شما باید به اتکای اطلاعات عمومیتان به آنها جواب دهید. البته طبق نتایج سایت مشاوره آندرسون، 90? افراد به هر چهار سوال غلط جواب میدهند. اما بچههای کوچک پیش از شروع سن مدرسه، معمولا جواب دو سه سوال را درست میگویند. همین نتیجه نشان میدهد که این تئوری که "هر چه کسی باهوشتر باشد،مغزش بیشتر شبیه یک بچه 4 ساله کار میکند"، درست است.
سوال اول: چطور یک زرافه را در یخچال جا میدهید؟
سوال دوم: چطور یک فیل را در یخچال جا میدهید؟
سوال سوم: شیر جنگل، همه حیوانات را به بیشه دعوت کرده تا در کنفرانس جنگل شرکت کنند. همه هستند غیر از یک نفر. کی؟
سوال چهارم: رودخانهای در همان جنگل هست که حتما باید از روی آن رد بشوید اما پر از تمساح است. چگونه این مساله را حل میکنید؟
"یه توپ دارم قلقلیه
سرخ و سفید و آبیه
می زنم زمین، هوا میره
نمی دونی تا کجا میره
من این توپو نداشتم
مشقامو خوب نوشتم
بابام بهم عیدی داد
یه توپ قلقلی داد"
"یه توپ دارم قلقلیه":
از آنجا که همه ی توپ ها قلقلی هستند، این مصرع نشان حماقت شاعر است. یا بیانگر این موضوع است که شاعر توپ های مثلثی و مربعی و لوزی هم داشته ولی حالا می خواهد درمورد آن توپش که قلقلی است صحبت کند. در هر صورت می توان این فرضیه را هم در نظر گرفت که شاعر می خواسته در لفافه و با استفاده از آرایه های ادبی نظیر تشبیه و استعاره، به گردی زمین که مرحوم گالیله آن را به اثبات رساند، تاکید کند!
"سرخ و سفید و آبیه":
این سه رنگ که نماد پرچم فرانسه است، نشان دهنده ی فرانسوی بودن توپ مورد نظر است. حالا چرا فرانسه؟ خدا می داند!
"می زنم زمین هوا میره / نمی دونی تا کجا میره":
این مصراع گویای مکان سروده شدن شعر است. جایی بیرون از جو زمین. چون این مصراع بحث جاذبه ی زمین را نقض می کند و در ادامه به لایتناهی بودن دنیا اشاره دارد که مسلماً به من و شما هیچ ربطی ندارد!!
"من این توپو نداشتم / مشقامو خوب نوشتم":
فقر! نداشتن توپ، آتاری، پلی استیشن و ... باعث شده که شاعر از درد نداری و بدبختی بنشیند و درس بخواند و مشق هایش را خوب بنویسد. برای مثال اکثر فوتبالیست ها که همیشه با توپ سر و کار دارند، وضعیت درسی مساعدی ندارند!
"بابام بهم عیدی داد / یه توپ قلقلی داد":
این مصراع هیچ تفسیر خاصی ندارد! جز اینکه شاعر از آرایه ی مبالغه اسفاده کرده است!!
توی یه رستوران كه چند تا دختر هم نشستن سوپ رو با صدای بلند هورت بكشید و نوش جان كنید
۲.توی یه بوتیك كه فروشندش دختره وادارش كنید شونصد رنگ لباس رو براتون باز كنه و در آخر بگید خوشتون نیومد و برید
۳.توی جشن تولد یكی از دخترا فامیل تا اومد شمع ها را فوت كنه همه رو خاموش كنید
۴.اگه یه دختر یه جا یه جك تعریف كرد بلافاصه بگید چقدر قدیمی بود
۵.اشتباهات لغوی دخترا رو موقع صحبت كردن تكرار كنید و بخندید
۶.تو یه جمع دانشجویی و رسمی هنگام عكس گرفتن واسه دخترا شاخ بذارید
۷. عید نوروز تمام پسته ها و فندق های سر بسته را بذاریید توی ظرف دختر مورد نظرتون
۸.روزهای بارونی تا یه دختر دیدید و یه چاله پر آب و شما با ماشین بودید یه لحظه درنگ نكنید
۹.اگه كلاس موسیقی می روید قبل از اجرای دختر خانوم مورد نظر پیچ های كوك گیتارش رو به چند جهت بچرخونید
۱۰.تو دانشگاه از دختر مورد نظر یه جزو 1000 صفحه ای بگیرید و بعد از اینكه تمام صفحاتش رو جا به جا كردید بهش بر گردونید
1۱.چاق بودن و بی ریخت بودن دختر مورد نظر رو دم به ساعت به اطلاعش برسونید
۱۲.به دختری كه دماغش رو تازه عمل كرده بگید دكترش بد بوده و دماغش كوفته شده
1۳. شیشه نوشابه دختر مورد نظر رو حسابی تكون بدید و بذارید خودش درش رو باز كنه
1۴. زمستون وقتی همه جا یخ زده با دیدن زمین خوردن یه دختر با صدای بلند بزنید زیر خنده
۱۵. از یه دختر ساعت بپرسید بعد از جواب دادن به ساعتتون نگاه كنید و بگین ساعتش عقبه
۱۷. توی ساندویچی موقعی كه چند تا دختر نشستن طوری كه اونا هم بشنوند از حال بهم خوردن و گلاب به روتون استفراغی كه چند روز پیش داشتید تعریف كنید
۱۸. توی یه جمع كه چند تا دختر نشستن در گوشی صحبت كنید و بلند بلند بخندید
۱۹. تو خیابون به یه قسمت از لباس یا صورت یه دختر خیره بشید وبزنید زیر خنده (نمی دونید دختره چه حالی میشه )
اگه بهتون زنگ زد (در این مسئله فرض بر مجید نام بودن دوست پسرتونه...!!! ) بگین سلام حمید جون. بعد یه دفعه انگار که تازه متوجه شدین بگین اوا خاک به سرم علی تویی؟؟؟؟ می تونین این سیر رو تا هفده باز تکرار کنین ولی بار هجدهم دیگه خطر مرگ داره. من مسئولیتی در قبال این حادثه ندارم.
2ـ بهش زنگ بزنین و بگین کسی خونه نیست و دعوتش کنین خونتون ، بعد با دختر همسایه برید سینما و فیلم هوو یا ازدواج به سبك ایرونى رو ببینید.
3ـ تا یه شوخی کوچیک با شما کرد سریعا ً جبهه بگیرین و باهاش دعوا کنین. با کلماتی از قبیل: مگه تو خودت خواهر مادر نداری؟...یا یه همچین چیزایی. ولی دو تا سه دقیقه بعد خودتون یه جک فجیع یا افتضاح تعریف کنید و بعدش بشینید و قیافه بنده خدا رو تماشا کنید.
4ـ آرایش شدید بزنید و از این شلوارای خیلی برمودا و از این پیرهن آستین کوتاها بپوشید و برید جلوی بنده خدا رژه برید و وقتی به شما نزدیک شد و به دو سه متری شما رسید ، سرش داد بزنید و بعدش بشینید و زجر کشیدنش رو تماشا کنید.
5ـ عکسهای دو نفره ای رو که با پسر نوه عمه ی خاله ی پدربزرگ پسر دختر خالتون و یا امثالهم گرفتید بهش نشون بدید ولی بهش اجازه ندید حتی یه دونه عکس باهاتون بگیره.
6ـ موقع تولدش جلوی دوستاش فقط بهش یه شاخه گل هدیه بدید و حالشو حسابی بگیرید و (احتمالا بسته به قدرت و توانایی قلبی و شرایط جوی) بشینید و سکته شو تماشا کنید و لذت ببرید.
7ـ همین که تو ماشین بغل دستش نشستین شروع کنین به عطسه کردن و از بوی ادکلن چند صد هزار تومنیش که با زجرکش کردن پدر و مادرش خریده ایراد بگیرید و بهش بگید که به این بو حساسید.
8ـ وقتی داره باهاتون حرف می زنه همین که به جای حساس حرفاش رسید بی مقدمه موبایلشو بردارید و به یکی از دوستاتون زنگ بزنید و چهار ساعت و چهل و هشت دقیقه با دوستتون حرف بزنید و اون بدبختو تو کف حرف زدن و تو فکر قبض موبایل بذارید
اگه دو تا مرد عاشق یه زن باشن توی مملکتهای مختلف چی به سر این سه نفر میاد؟
توی ژاپن: جوان اولی از عشق جوان دومی نسبت به دختر محبوبش متاثر میشه و خودکشی می کنه جوان دومی هم از مرگ همنوع خودش اونقدر اندوهگین میشه که خودکشی
می کنه بعدش برای دختر ژاپنی هم چاره ای
جز خودکشی نیست .
توی اسپانیا: مرد اولی توی دوئل ، مرد دومی رو از پای در میاره و با زن محبوبش به آمریکای جنوبی فرار می کنن .
توی انگلستان: دو تا عاشق با کمال خونسردی حل قضیه رو به یه شرط بندی توی مسابقه ء اسب سواری موکول می کنن
اسب هر کدوم برنده شد ، معشوق مال اون میشه .
توی فرانسه: خیلی کم کار به جاهای باریک می کشه دو تا مرد با همدیگه توافق می کنن که خانم مدتی مال اولی
و مدتی مال دومی باشه .
توی ایتالیا: دختره باید بین مقتول شدن و ۲ مرد یکی را انتخاب کنه که معمولا” ۱۲ روز بعد از ازدواج با دریافت ۳۲ گلوله خودش و همسرش به دست نفر سوم کشته میشند!
1.هر پسری فقط یه دوست دختر داشت(و از اونجایی که من هنوز بر این نکته اصرار دارم که آمار تعداد دختران از پسران بیشتره،سر تعداد کثیری از دختران بی کلاه می مونه و لذا جنگ جهانی سوم بین دختران اتفاق می افتاد).
2.هر پسر هفته اول آشنایی با یه دختر به خواستگاریش می رفت(لذا دوران خوش دوستی و
استرس های قرار ملاقات از بین می رفت).
3.فشار بر روی دختران برای قبول شدن در دانشگاه به شدت افزایش می یافت.
4.بوی ترشی کشور رو بر می داشت (لذا مشکلات زیادی برای شهرداری پیش می یومد).
5.ازدواج برای دختران تبدیل به آرزو و رویای شبانه می شد.
6.برای گرفتن گل از دست عروس در عروسی خون و خونریزی راه می افتاد.
7.مانتو ها تنگ تر،جوراب ها کوچیک تر،شلوارها کوتاه تر و روسری حذف می شد.
8.شوهر مثل قند و پنیر کوپنی می شد و صف های طولانی برای گرفتن آن به وجود می اومد.
* پس به این نتیجه می رسیم که پسر ها همین طور بی جنبه باقی بمونن هم برای دخترا بهتره
هم برای تمدن و جامعه بشری
در جزيره اي زيبا تمام حواس زندگي مي كردند. شادي، غم، غرور، عشق و ...
روزي خبر رسيد كه به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت. همه ي ساكنين جزيره قايق هايشان را آماده كردند تا جزيره را ترك كنند. اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند، چون او عاشق جزيره بود.
وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت، عشق از ثروت كه با قايقي باشكوه جزيره را ترك مي كرد كمك خواست و به او گفت: آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟
ثروت گفت: نه، من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگر جايي براي تو وجود ندارد.
پس عشق از غرور كه با يك كرجي زيبا راهي مكان امني بود كمك خواست. غرور گفت: نه، نمي توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و كثيف شده و قايق زيباي مرا كثيف خواهي كرد.
غم در نزديكي عشق بود. پس عشق به او گفت: اجازه بده تا من با تو بيايم.
غم با ناراحتي گفت: آه عشق، من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم.
عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد. اما او آنقدر غرق شادي و هيجان بود كه حتي صداي عشق را هم نشنيد.
آب هر لحطه بالاتر مي آمد و عشق ديگر نااميد شده بود كه ناگهان صدايي سالخورده گفت: بيا عشق، من تو را خواهم برد.
عشق آنقدر خوشحال شد كه حتي فراموش كرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترك كرد. وقتي به خشكي رسيدند، پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد كسي كه جانش را نجات داده، چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد علم كه مشغول حل مساُله اي روي شنهاي ساحل بود رفت و پرسيد: آن پيرمرد كه بود؟
علم پاسخ داد: زمان
عشق با تعجب گفت: زمان؟ اما چرا او به من كمك كرد؟
علم لبخند خردمندانه اي زد و گفت: زيرا تنها زمان قادر به درك عظمت عشق است.
به کوروش چه خواهیم گفت
اگر سر برآرد ز خاک
اگر باز پرسد ز ما
چه شد دین زرتشت پاک
چه شد ملک ایران زمین
کجایند مردان این سرزمین
به کوروش چه خواهیم گفت
اگر دید و پرسید از حال ما
چه کردید برنده شمشیر خوش دستتان
کجایند میران سر مستتان
چه آمد سر خوی ایران پرستی
چه کردید با کیش یزدان پرستی
به شمشیر حق نیست دستی
که بر تخت شاهی نشسته است
چرا پشت شیران شکسته است
در ایران زمین شاه ظالم کجاست
هوا خواه آزادگی پس چرا بی صداست
چرا خامش و غم پرستید؟هان
کمر را به همت نبستید؟هان
چرا این چنین زار و گریان شدید
سر سفره خویش مهمان شدید
چه شد عرق میهن پرستیتان؟
چه شد غیرت و شور سرمستیتان؟
سواران بی باک ما را چه شد؟
ستوران چالاک ما را چه شد؟
چرا ملک تاراج می شود؟
جوانمرد محتاج می شود؟
چرا حال ایران زمین ناخوش است؟
چرا دشمنش این چنین سرکش است؟
چرا بوی آزادگی نیست؟هان
بگو دشمن میهنم کیست؟هان
بگو کیست این ناپاک مرد
که بر تخت من این چنین تکیه کرد
که تا غیرتم باز جوش آورد
ز گورم صدای خروش آورد
به کوروش چه خواهیم گفت اگر سر برآرد ز خاک.......؟
یلدا در استانهای مختلف
هندوانه به عنوان نمادی كروی كه برونش سبز و درونش قرمز است و سمبل خورشید محسوب میشود، به عنوان مهمترین میوه بر سر سفره چله قرار میگیرد.
ایرانیان قدیم شادی و نشاط را از موهبتهای خدایی و غم و اندوه و تیره دلی را از پدیدههای اهریمنی میپنداشتند. مراسم نوروز، جشن مهرگان، جشن سده، چهارشنبه سوری و شب یلدا و سنت های دیگر در واقع بیانگر این حقیقت است كه ایرانیان پس از رهایی از بیدادگری و ستم به شكرانه بازیافتن آزادی، جشن برپا می ساختند و پیروزی نیكی بر بدی و روشنایی بر تاریكی و داد بر ستم را گرامی میداشتند.
وزارت علوم،تحقیقات و فنآوری از این به بعد برای ساماندهی طرح "ستاره دار کردن دانشجویان"، در آزمون کارشناسی ارشد پرسش نامه هایی تهیه کرده است که تعداد ستاره های دانشجویان بر اساس آن تعیین می شود تا به این ترتیب دست دانشجویان مزدور اجنبی پرست وابسته عامل بیگانه رو شود و دانشجویان متعهد و وطن پرست بتوانند وارد دانشگاه شوند. یکی از مواد این آزمون "شعارشناسی" است !
بیهوده مکن عمر گران صرف رفیقان
عمر صرف کسی کن که دلش جان تو باشد
امروز کسی محرم اسرار کسی نیست
ما تجربه کردیم کسی یار کسی نیست
مادرش ميگفت: "دخترم! بگذار راحتت كنم تمام زندگي آينده ات بستگي به همين چند دقيقه چاي آوردن دارد. پايت را كه از آشپزخانه گذاشتي بيرون اول خوب همه جا را نگاه كن بعد سرت را پايين بنداز و با صداي آرام بگو سلام!
نميخواهم پشت سر دخترم حرف درست كنند كه چقدر خودخواه و بي تربيت بود. يك وقت هول نشوي! رنگت عوض ميشود با خودشان ميگويند: "دختره آدم نديده است" سيني چاي را محكم بگير مثل دفعه قبل نشود كه دستت بلرزد و آقاي داماد را شرمنده كني. حواست جمع باشد اول بزرگتر. يك وقت نبينم كه سيني را يكراست بردي جلوي آقاي داماد فكر ميكنند كه حالا پسرشان چه آش دهان سوزي است. آرام و باحوصله راه برو دوبار كمتر تعارف نكن سرت را بلند نكن آرام حرف بزن حتي اگر جك هم تعريف كردند نخند و گرنه از فردا رويت عيب ميگذارند كه دختره بي حيا و پر رو بود. عزيزم! ميدانم كه سخت است ولي چند دقيقه بيشتر نيست. تحمل كن از قديم گفته اند: "در دروازه شهر را ميشود بست ولي در دهان مردم را نه..." لحظه موعود فرا رسيده بود دستورها را مو به مو اجرا ميكرد سيني چاي را دو دستي چسبيده بود سعي كرد به هيچ چيزي فكر نكند شانه هايش را پايين انداخت محكم و استوار قدم بر ميداشت. همه چيز روبراه بود چند قدم بيشتر راه نرفته بود چشمش به مادر داماد افتاد كه چادرش را جلو كشيده بود و در گوش دخترش پچ پچ ميكرد گوشهايش را تيز كرد صداي مادر را شنيد كه :
ميگفت ": ماشاالله هزار ماشاالله همچين چايي مياورد كه انگار نسل اندر نسل قهوه چي بوده اند ..."
خیلی جالبه وقتی تلویزیون را روشن میکنیم و شبکه استانی خوزستان رو می گیریم، در ساعات متنوع روز و حتی در بعضی مواقع در بهترین ساعات شب، شاهد پخش برنامه های غیر فارسی (عربی) میباشیم.
همین موقع است که این سوال برای میلیون ها خوزستانی پیش میاد که؛ مگه خوزستان استان عرب زبان هاست!؟ مگه جمعیت عرب زبان استان چقدر هست؟؟ حالا به فرض که زیاد هم باشه، مگه فارسی سرشون نمیشه که باید برنامه ها رو به زبون بیگانه براشون پخش کرد؟؟ این همه شبکه استانی داریم، یکبار ندیدم برنامه هاشون رو بصورت جدول زمانی منظم به زبان های محلی پخش کنند. نه اصفهان با لهجه اصفهانی حرف میزنند، نه اردبیل ترکی. نه گیلان برنامه با زبون گیلکی میزاره و نه ...
در این باره سوالاتی رو از چند تا از مسئولین صدا و سیما پرسیدم که هر کدوم جوابهای یکسان و البته خیلی جالبی رو دادند. اکثراً با این مسئله مشکل داشتن و نارضایتی خودشون رو از پخش این برنامه ها نشون دادند. همشون هم مقصر اصلی رو یکی از مسئولین کله گنده و البته نه چندان محبوب شهر می دونستند و دلیلش رو هم اینگونه اعلام کردند که؛ بعد از بمبگذاری هایی که در سطح شهر صورت گرفت و متاسفانه باعث از دست دادن تعدادی از عزیزانمون شد، این حجت الاسلام دستور میده بخاطر احترام به فرهنگ اعراب و آرام شدن جو متشنج استان، شبکه استانی خوزستان شروع کند به پخش برنامه هایی به زبان عربی. البته این اقدام نه تنها تاثیر مثبت نداشت، برعکس اثرات منفی و مخربی هم در بر داشت که یکیشون همین مسئله جمعیت خلق عرب هست. افرادی که ادعا می کنند خوزستان از زمان های قدیم سرزمین اجدادی آنها بوده و اینکه الاحواز شهر اعراب هست و هیچ جایی برای غیر عرب نیست. این تفکر آنچنان مضحک است که وقت خودم رو بابت پاسخ به اون نمیزارم.
تعدادی از همین مسئولینی که من باهاشون صحبت کردم، تنها راه متوقف کردن این برنامه ها رو اعتراضات گسترده مردمی دونستند، پس من هم یه جورایی قصد دارم اولین کسی باشم که اعتراض خوذم رو نشون بدم و البته از همه هم استانی های ایرانی خود خواهش میکنم، به هر شکلی که شده مخالفت خودشون رو نشون بدن تا بتونیم به مسئولین ثابت کنیم ما ساده از کنار این مسائل نمی گذریم.
دوستان سعی کنند در وبلاگ یا سایتشون مقاله بنویسند، نظر سنجی بزارند، تومار آماده و به امضای گروهی برسونند و هر کاری که لازمه برای اعتراض انجام بدن. من سعی میکنم لوگویی طراحی کنم که همه گوشه سایت یا وبلاگشون بزارند.به همین منظور از اون دسته از دوستانی که توانایی طراحی لوگو دارند، تقاضا دارم در بخش نظرهای همین وبلاگ اعلام آمادگی کنند.
سعی کنید این لینک رو به دوستان دیگرتون هم معرفی کنید و در وبلاگ خودتون هم بحث هایی رو راه اندازی کنید. http://ahwaz-kiyanpars.blogfa.com/post-79.aspx
انشاا... بتونیم به کمک همدیگه، پخش برنامه های عربی و هر برنامه ای که به زبان غیر از فارسی باشه رو متوقف کنیم.
قربون همه ایرونی ها و خوزستانی های گل..........
نقل از وبلاگ اهواز کیانپارس
روز خیلی سختی بود خیلی سخت. اون همه مکافاتی که برای به دنیا اومدن کشیدم بس نبود تازه اون آقاهه که صورتش رو هم پوشونده بود و لباس سبز پوشیده بود- فکر میکنم از این لباس ها مده!- همچین محکم زد پشتم که همین اول کاری شامل یکی از بند های قانون " حمایت از کودکان" شدم. البته منم کم نگذاشتم و تا میتونستم داد زدم و گریه کردم . البته آقاهه اصلا نترسید زیاد هم بدش نیومد چون همش میگفت: به سلامتی مبارکه. بقیه روز هم آنقدر خسته بودم که یادم نیست . فقط یادمه که پشتم خیلی می سوخت.
تا چشم هامو باز کردم دیدم کلی آدم پشت به پشت هم وایسادن دارن منو نگاه میکنن. تازه یه خانومه هم منو بغل کرده بود و زل زده بود به من . کلی خجالت کشیدم و زود چشم هامو بستم صدای یک نفر اومد:" جای بچه بغل مادرشه فقط اونجاست که آروم میشه." آها پس من بغل مامان بودم
امروز خونه خیلی شلوغ بود. اما دیگه گوش هام زیاد درد نمی گیره یا بقیه کمتر داد میزنن یا من عادت کردم.
اون شب وقتی مهمونا رفتن مامانم به بابام گفت:" یعنی میشه یه روز این هم - به من اشاره کرد- حرف بزنه؟" تا اومدم بگم:" الان هم میتونم." بابام گفت:" حالا که زبون نداره ولی بزرگ که شد چرا که نتونه."منم فهمیدم حالاحالاها نباید حرف بزنم اما هی دهنم رو باز میکردم تا بابام ببینه که زبون دارم!
امروز مامان گیر داده بود همه اش اسمم رو صدا میکرد. دیگه واقعا کفری شده بودم.برگشتم یک چیزی بگم که مامان همچی جیغ زد که نزدیک بود پس بیفتم!بعد هم رفت بقیه رو آورد و اون وقت دسته جمعی شروع کردند به صدا کردن من.منم که دیدم خیلی ذوق می کنن هر دفعه رو به صدا بر میگشتم و تازه یک لبخند هم تحویل هر کدوم میدادم